دار و ندارم از دار دنیا!
از میان برفهایی که سرما را از کف پا به مغز استخوانم میفرستند عبور میکنم
و کماکان "زمستان" اخوان را زیر لب زمزمه میکنم
دستان لرزان را به لب نزدیک میکنم و سپس دود بخار آلود! را به بیرون می دمم
و تازیانه ی باد را روی صورتم تحمل میکنم
و به خود میلرزم و میلرزم و میلرزم ...
اینک در سیاه روشن دالانی دستانم را ها میکنم
و به خود لعن میفرستم که چرا دستکش ندارم!!
و چرا سرمایی چنین را تدبیر نکرده بودم
گام بر میدارم و در سیاهی انتهای دالان
آرام آرام گم میشوم ...
سپس روبرویم دری بسته میبینم
که رویش پسرکی به من میگوید :
هیس!
هووووووش!
دهانم تلخ است و بوی دود میدهم
مویرگهای بینی ام یخ زده
با دستانی کرخت و سست
در را آهسته باز میکنم ...
وه!
سکوت
مثل اموج دریا احاطه ام میکند
و باران آرامش
خیس از سکراتم مینماید
همه آرام و ساکت دست در گردن یاری دارند و معاشقه شان به من طعنه میزند
عطری ، خوش بوتر از شب بوهای ساحل دریا
یخ مویرگهایم را آب میکند
روی سطح مغزم مینشیند
مغز به قلب فرمان میدهد تا تند تر بتپد
خون در شریانهای منجمدم جریانی تازه میگیرد
همچنان که نفسی عمیق میکشم
اشک در چشمانم حلقه میزند و در گوشه ای تاریک میدرخشد
نجوایی درونی میگوید :
آه...عطر کتاب!
لعبتان هرجایی
دور تا دور اتاق به من خیره اند
با گامهایی آهسته سمتشان میروم
انصاف نیست قبل از همآغوشی
بوس و کناری نباشد...از اینرو میبویمشان...
اگر لذت بردن از این تجربه ی شیرین تکراری
و حلقه زدن اشک در چشمانم از عطر کتاب
بیماریست!
بگویید تمام روانکاوان عالم را :
"رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن "
کتابخانه ی مرکزی دانشگاه اراک / 16 دی 1386