باور دارید که ؛ نمودِ  بودم  روزی  نابود  یا  مفقود /  و  وجودِ  بیخودم  به  زمانی  آنی   فانی   میگردد /  اما اندیشه ی  نور  و  نار   نیروزای  عشق  من /   که  بدین  صورت  جلوه گری  مینماید / جاویدان  ،  در   عالم   هستی  پایدار  خواهد   ماند .  " ناهج قزوینی"

تامل اول

ای عشق !

 

چشم به راهت هستم ...

 

 

تامل ثانی

دلِ معشوقه تکه سنگی سخت را مانَد ، و عاشق حجاریست هنرمند که سالهای متمادی به تراش دادن و جلا بخشیدنش همت میگمارد تا نقشی ماندگار پدید آرد. اما ، آنزمان نیز که به حجاری مشغول است باید با شهپر امید ، مزرهای احساسات تهی ، عواطف باطل ، سکس ، خاطرات کودکی و عشقهای کاذب نوجوانی را در هم نوردد تا در آخر کار همچون خورشیدی بر فراز قلب معشوقه بدرخشد و یا همچون سی مرغ دریابد که  "مایی" وجود ندارد ، همه "من" است.

 تامل ثالث

فروید و مکتب سایکوآنالیزش شاید که ره خطا میسپردند ، آنگاه که با نظریاتشان انگشت در فیها خالدون اندیشه های ناب بشری میکردند و انتظار استشمام رایحه ی نیلوفر از مردابی گندیده میداشته و میگفتند :

"معشوقه ی یک مرد شبیه مادر ، خواهر ، خاله  و همبازیهای دوره ی طفولیتش است "

بشر امروز نیز به ترکستان میرود و نیمی از عشق را جسمانی می انگارد. البته این نکته را نباید نادیده گرفت که اروس و کوپید که به ترتیب الاهگان عشق یونان و رم بودند ، الاهه ی سکس نیز خوانده میشدند و لغت اروتیک نیز ریشه در اروس دارد. اما این بدین معنی نیست که نیمی از عشق ، سکس است. پروردگار بزرگ ، قوه ی فوق العاده نیرومند لیبیدو یا سکس را در نهادِ بشر نهاد تا ... نمیدانم چرا ! آنچه مشخص است این است که فلسفه ی وجودی اش برای بقای نسل بشر است . اما گذشته از آن سکس را میتوان تلالو الماس عشق در اقیانوس عواطف بشری دانست . تا انسان نباشد عشق نیست و تا عشق نباشد خبری از سکس نخواهد بود . آمیزش جنسی مشروع پایکوبی عاشقان است نه چیزی کمتر یا بیشتر .  

زن از دنده ی مرد آفریده شد تا نه زیر پای مرد باشد و نه برتری حاصل گردد ؛ زن کنار مرد خواهد ماند. از منظری فلسفی نیز ، تمامی عناصر جهان را پارادوکسی زیبا تشکیل داده است ؛ زینرو میتوان چنین گفت :

زن آفریده شد تا لطیفترین موجودات پهلو به پهلوی زمخت ترین موجودات سیری تکاملی را بپوید!

 تامل رابع

در روایتِ عشق ، من با افسانه ی ددالوس همداستانم . ددالوسی که در میتولوژی یونان باستان و سپس در ُرمان جویس ، با بالهایی که برای خویش ساخت توانست هنرمندی اصیل و با ذوق گردد. سرنوشت محتوم آنان که به عشق خالص از این دست ایمان ندارند ، همان بلاییست که سر ایکاروس آمد.

ایکاروس ، پسر ددالوس ، پندِ پدر را بر نتابید و به ساحتِ نورانی خورشید وارد شد و مومی که با آن بالهایش را چسبانده بود ذوب گردیده  و او به سقوطی ابدی نایل آمد.

سقوط ايكاروس

  تامل خامس

به خدای احد و واحد سوگند میخورم!  که هر کس و نا کس ارزش دوست داشته شدن و عشق ورزیدن ندارد /  وای بر آنکس که در دامِ " عشق در نگاه اول " افتاد!  وای بر او! عشق ، با شناختی هرچند نسبی از طرف مقابل و در یک پروسه ی زمانی مشخص روی خواهد داد و باید و باید و باید دو کفه ی  ترازو را تعادل بخشد . نه زودتر ، نه دیرتر .

 بالنتیجه

این غایت مقصود است که :  عاشق ؛ هنرمند حجار ، با در نوردیدن این مرزهای پولادین که در نا خودآگاه جمعی بشری ، تا کنون انباشته شده و با گوشت و پوست و خون آدمی عجین گردیده است ، بر فراز اثر هنری خویش خواهد درخشید و همچون ددالوس ، روز پس از روز ، هنری ناب تر و تازه تر خواهد آفرید . آری سردی و تکرار را به ساحتِ عشقِِ راستین  هیچ راهی  نیست.