روی تخت در اتاق کوچکش دراز کشیده بود و به سایه ی بزرگ صورتش که روی سقف افتاده بود مینگریست . نسیمی از پنجره میامد و میرفت در حالیکه عرق پیشانی اش را میخشکاند و دود سیگارش را با خود میبرد.در نیمه شبی آرام مثل این،احساس خوشایندی داشت وقتی به پرستو فکر میکرد.آنروز که از طریق یکی از دوستان جدیدش،اشکان،با او تماس گرفت،به عقیده ی خود او بهترین لحظه ی زندگی اش بود.چرا که تا بحال هیچ دختری او را با پسوند جان صدا نکرده بود،تا به حال خود را منتظر آغوش نرم و گیرای هیچ دختری ندیده بود و تا آنزمان با جماعت نسوان سر و سری نداشت.

اگرچه در اتاق کوچک خود نیمه شبهای فراوانی را،در سکوت و وحشت شب به خود دیده بود،این نیمه شب را متفاوت میدید. گویی برای چندی تنهاییهایش رخت بر بسته بود و کسی در زندگی اش آمده بود که میتوانست دمی کنارش بیاساید .  

سیگارش را خاموش کرد و کتابی را که به طور باز روی شکمش خوابانده بود به کناری نهاد.عطر شب بوهای کنار پنجره مشامش را پر میکرد و مهتاب آسمان،جای مهتابی اتاقش را میگرفت. صبح دیروز آخرین امتحان ترم دانشگاه پیام نوررا داده بود و اگر شوق دیدار پرستو نبود،علی رغم شبهای بی امتحان،زود به خواب میرفت.

دلش میخواست اشک بریزد ، در رثای مرگ زودهنگام شبی اینچنین ، آنگاه که ماه رو به سوی دیگر عالم میکند ، هجوم ماشینها خلوت دوشینه اش را بر هم میزند و او به خواب میرود. سحر نزدیک بود و صدای آواز دسته ی گنجشکها تمام فضای باغ همسایه را پر میکرد و او با چشمانی خسته به آسمان لاجوردی مینگریست.

                                                         ***            

 ساعتی از غروب گرم تابستانی آنروز میگذشت.

وحید که با بوسه ی خورشید به خوابی عمیق فرو رفته بود با صدای زنگ تلفن همراهش چشمانش را گشود.اتاقش مثل همیشه تاریک،عرق تمام بدنش را خیسانده و ماه به زیر ابرهای عقیم تابستانی پنهان بود.شب بوها به بهانه ی غروب بویی نمیدادند و اگر عطری ساطع میشد،عطر اشتیاق پرستو بود.

وحید تماس اول را از دست داد اما حسنش این بود که همچون ساعت او را بیدار کرد.چند دقیقه بعد تلفن دوباره زنگ خورد.نگاهی به گوشی کرد و با دیدن اسم اشکان از جا پرید،ضربان قلبش تند شد،صدای خواب آلوده اش را صاف کرد و جواب داد:

-"جان دلم؟!"

-"سلام رفیق!"

-"سلام.مخلصم شب بخیر!"

-"چاکرتم...خواب بودی؟"

-"آره دیگه طبق معمول...چه خبر؟"

-"آقا من با پرستو حرف زدم شماره اش رو عوض کرده حواست باشه تا نیم ساعت دیگه باهات تماس میگیره"

او با خود اندیشید که چرا اینقدر دیر.الآن ساعت 8:30 شب است.اول باید دوش بگیرد،سر حال بیاید و تازه آنزمان است که باید جواب پدر و مادرش را بدهد که: اینوقت شب کجا میرود، کی بر میگردد و هزاران تپش قلب دیگر برای او.

-"جدی؟ دستت درد نکنه اشکان جان! اجرت با خدا ! "

-"خواهش میکنم. پس منتظرباش...یا حق..."

وحید سیگاری روشن کرد و در تاریکی، برنامه چید. برای چگونگی ملاقاتش، اینکه چگونه با پرستو مواجه شود، چگونه با او دست بدهد، حرف بزند، در آغوشش بگیرد...

در اثنای این افکار مادر و برادر کوچکش مدام در اتاقش را باز میکردند و میبستند.هر یک به بهانه ای؛ یکی برای برداشتن چیزی، یکی برای سرک کشیدن.

عقربه های شبتاب ساعت روی 8:30 قفل کرده بود و تکان نمیخورد.

ذهنش پذیرای هیچ فکری نبود... خود را لابلای گندمزار فکر پرستو رها کرده بود ؛ آغوشی که شاید تا ساعتی دیگر او را تا مرز جنون پیش میبرد، بوسه ای که طعمش تا ماهها تشویش و اضطراب ساعات تنهایی را به باد میداد و دستان گرم و مهربانی که هرم خاطره اش یخ جاده های زمان و شتاب جوانی را ذوب میکرد . آری به هیچ نمیاندیشید. حتی به نتایج امتحان دانشگاه ، به فاصله ی پدر و مادرش ، پدر و خودش، به تنهایی ، به آینده ، گذشته ، به شرم جیبی خالی و دستی دراز به سوی پدر...

تلفنش زنگ خورد و او را از امواج خروشان افکار نجات داد.شماره غریب مینمود.پس خود پرستو بود.به آرامی جواب داد:

-"جانم؟"

صدای نازک و دیرآشنای پرستو در مغزش چرخی زد و رفت.

-"سلام چطوری؟ "

-"سلام حال شما...چه عجب؟!"

-"خوبم مرسی ببین من امشب خونه ی خاله ام اینام...با داداشم رفتن دوبی اگه میتونی بیا..."

وحید نگاهی به ساعت کرد و گفت:

-"چه خوب! الان 9:30 هست من یه دوش میگیرم میام "

-"نه همین الان یه ماشین بگیر به این آدرس بیا...دیر میشه همسایه ها شک میکنن "

-"باشه آدرس بده"

صدای نرم پرستو خودکار را به روی صفحه ی سپید میراند. در آخر پرستو گفت:

-"کاندوم داری؟!"

-"نه سر راه میگیرم..."

- " باشه ... پس گفتی چند وقت ؟! "

- "والا ... فکر کنم همون 2 سال خوبه ..."

پرستو خنده ای کرد و گفت :

- " آخی ... "

وحید آب دهانش را قورت داد و به آرامی گفت :

-" آماده هستید ؟ "

 - "باشه ...

 وحید بلافاصله از جا برخاست. شکمش خالی بود. ابتدا نماز واجب را گزارد و بعد نماز شکر را و سپس یک لیوان شیر را لاجرعه سر کشید و لباس پوشید.مادر و برادرش به خانه ی مادربزرگ رفته بودند و پدر نیز طبق معمول بیرون بود.به سمت آژانس رفت و عازم شد.

                                                         ***    

 خیابانها شلوغ بودند.راننده مثل مجسمه ای به روبرو خیره بود و میراند.ناگهان وحید برای یک لحظه هم که شده حتی پرستو را نیز فراموش کرد.چرا که آنسوی خیابان چیزی شبیه نزاع دسته جمعی شکل گرفته بود.ماشین پشت چراغ  قرمزایستاد.هر دو به منظره زل زدند.وحید از حدسیات خود و قرقر راننده متوجه شد که تعدادی موتورسوار در اعتراض به سهمیه بندی بنزین شورش کرده اند،شیشه میشکنند و فریاد میزنند.راننده آهی کشید و حرکت کرد.چند متر جلوتر ماشین پلیس با سرعت از کنار ماشین حامل وحید به سمت محل شورش میراند .هوا دم داشت.ماشین وارد سهروردی شد.دوباره صحنه ای متفاوت از یک جمعیت و برانکاردی که به سمت آمبولانس میرفت نگاه وحید را دزدید.قلبش درد گرفت و ضربانش شدت.

به محله ی پرستو رسیدند.ماشین روبروی خانه نگه داشت و وحید پیاده شد.خیابان تاریک و خلوت بود.صدای جیغ گربه ها در محله میپیچید.نگاهی به بالا کرد.چراغ تمام واحدها خاموش بود.جلو رفت.زنگ زد.درب خردلی رنگ آپارتمان مثل سنگینی بختک باز و بسته شد.فضای لابی سایه روشن بود.علی رغم هشدار پرستو در مورد شک همسایه ها کرکره ی سیاه آهنی تمام واحدها کشیده بود و گویی در آن خانه خاک مرده پاشیده بودند.در شیشه ی پنجره ی طبقه ی اول که آسمان شب را مینمود نگاهی انداخت و نفسی راحت کشید.پله ها را آهسته طی میکرد.طبقه ی دوم را نیز طی کرد و به طبقه ی سوم رسید.در نیمه باز بود و چراغهای داخل منزل همه خاموش بودند.نفس در سینه اش حبس بود.همان جا ایستاد.ناگهان نجوایی شنید که گفت:

-"اومد؟!"

با صدایی که از اضطراب و وحشت گرفته بود پرسید:

-"پرستو...کجایی؟!"

به سمت در رفت.صدای پرستو را شنید که مثل فریادی در کوهستان  طنین افکند:

-"وحید بیا دیگه...وحید... "

در را که صدای جیر جیر میداد به آرامی باز کرد.ظلمات بود.خانه شبیه واحد مسکونی نبود،بل مقابلش میزی اداری دید.کسی آنجا نبود.میخواست برگردد اما سرش را داخل کرد.ناگهان فریادی زد و برگشت.تنی نیمه برهنه او را به جلو هل میداد و فریاد را از حنجره اش میربود.پله ها را هشت تا یکی میکرد.نگاهی به پشت سر کرد.او به دنبالش میدوید.وحید خود را از شدت ضعف به سمت در خروجی پرت کرد.دیگر توان نداشت.چشمانش را بست و سر را رو به دیوار کرد.تاب دیدن صورتش را نداشت.

چند نفراحاطه اش کردند.بلندش کردند.او مدام از اضطرار فریاد میزد.او را سوار بالا بر کردند.یکی چشمانش را گرفته بود،دیگری دهانش را و کسی دیگر دستانش را از پشت بسته بود.پس از مدتی تقلا برای فرار دیگر امیدی به رهایی نداشت.منتظر مرگ بود.شاید زندان،شکنجه،...

دستانش را با طناب بستند.چشمان و دهانش را نیز همین طور.نفسش بند آمده بود.هرآن انتظار ایست قلبی را داشت.او را بلند کردند و روی چیزی شبیه تخت خواباندند.دهانش خشک شده بود.التماس میکرد اما بی فایده بود.فریادی بی رحم جواب التماسهایش بود.یکی از آنها با خشم پرسید:

-"برای چی اومدی اینجا؟!هان؟"

وحید شبیه کودکی اش که کنج کلاس به زیر ضربات معلم گریه و التماس میکرد گفت:

-"به خدا بی تقصیرم...اغفال شدم،غلط کردم دیگه از این کارا نمیکنم!"

-"خفه شو آشغال.شوکر بهش بزنید!"

اما این صدا خیلی برایش آشنا آمد.صدایی که هر چه سعی میکرد نمیتوانست باور کند.نفر اول دوباره پرسید:

-"پرستو کیه؟هان؟"

-"تو روخدا دهنمو باز کنید تا توضیح بدم"

-"همین جوری بگو!زود باش"

-"آقا من تازگی با یه آقایی به نام اشکان آشنا شدم اون گفت بیام اینجا! به خدا گناه نمیخواستم بکنم که !"

-"اشکان کیه؟ شمارش چنده؟ بدو..."

-"از طریق یکی از دوستام باهاش آشنا شدم.شمارشو دارم اما..."

شماره ی اشکان در تلفن همراهش بود.ناگهان متوجه شد که اگر آنها تلفن همراهش را بگردند بی شک به خانه زنگ خواهند زد.

-"اما چی؟!هان؟کفش و جوراباشو در بیارین!"

-"میگم میگم...نوکرتونم...دستتونو میبوسم.تو گوشیمه!"

یکی از آنها دست در جیب وحید کرد و تلفنش را برداشت.

-"شماره ی خونتون چنده؟هان؟"

با شنیدن این جمله،که انتظارش را داشت،وحید بغض آلود فریاد زد:

-"نه تو روخدا به خونه زنگ نزنید!توروخدا"

نفر اول ملایم گفت:

-"خیل خوب...آروم."

برای چند لحظه تمام اتاق ساکت شد.اما طولی نکشید که فریادی از آنسو گفت:

میکشمت آشغال!عوضی برای چی اومدی اینجا!؟"

و گویی قصد حمله به او را داشت اما دیگران او را آرام میکردند.

-"اینو میبینی...داداش پرستوئه! پای همه چی وایساده! زندان،دیه،قصاص..."

وحید با شنیدن این جمله اتاق کوچک خود را فرایادآورد.شبهای آرام تنهایی،مادربزرگ،رمان محبوبش که هنوز روی میزش بود...

-"من نوکر ایشونم! من بی تقصیرم! "

-"چه طوری میخوای رضایتشو جلب کنی؟"

-"دستشو میبوسم آقا!"

وحید نفس نفس میزد.بدنش خیس بود.دستانش از شدت فشار طناب بی حس شده و سرد بود.

ناگهان تلفن را روی گوشش حس کرد.

-"کجایی وحید جون؟"

-"اشکان اینا منو گرفتن! "

-"چی میگی؟ کیا؟ "

-"بیا سهروردی! همون آدرس که من اومدم. "

-"میخوای به 110 زنگ بزنم؟ "

گوشی را قطع کردند.ناگهان اطاق دوباره ساکت شد.اما مدام فریاد برادر پرستو به گوش میرسید.نفر اول که قدری راحمانه برخورد میکرد گفت:

-"نگران نباش.ما آرومش میکنیم"

ناگهان همه ریختند داخل اتاق و برادر فریاد زد:

-"این چیه؟ این چیه کثافت؟! مییییییکشمت آشغااااال ! "

 و بسته ی کاندوم افتاد مقابل وحید.

اتاق مرتب ساکت و شلوغ،پر و خالی،و تاریک و روشن میشد.ساعتی بدین منوال گذشت.وحید ملتمسانه گفت:

-"آقا...آقا..."

جوابی نشنید.

-"آقا آقا..."

-"چیه؟"

-"این طناب دستمو اگه میشه شل کنید.دستم بی حس شده!"

و نجوایی شنید که گفت:

-"دستش سفید شده! باز کن بابا..."

مامور باز کردن دست وحید،هر دو دست را باز کرد و دو شستش را محکم گرفت.

او دیگر توانی در بدن نداشت.ناگهان ضربه ای محکم که خشم و نعره از آن میچکید به پهلویش خورد و فریاد وحید لرزه بر اندام اتاق سایه روشن انداخت.

اتاق در سکوت غرق شد.آژیر آهسته آهسته مثل زوزه ی گرگها در کویر،به گوش نزدیک میشد و روی مغزش چنگ میانداخت.

-"کلکت کنده ست آشغال!"

تنها صدای نفسهای او شنیده میشد.سطح شئ تخت-مانند، هرم نفسش را به صورتش برمیگرداند.

-"تو روخدا!دستتنو میبوسم!غلط کردم..."

جوابی نشنید . قطره ای اشک ، آرام از گوشه ی چشمانش غلتید و کامش را شور کرد.مرد دستان وحید را رها کرد.خونی دوباره در شریانهایش جریان یافت.پس از لحظاتی،سکوت جرئتش داد تا دستانش را به سمت چشمانش ببرد و آنها را بمالاند. چشم بند افتاد. کسی چیزی نگفت.لحظه ای گذشت. دستانش میلرزید.قطرات سکوت از گوشهایش چکه میکرد و روی گرمای گونه هایش لم میداد. گویی تمامی آنها او را همانجا رها کرده و رفته بودند.با احتیاط کامل و آهسته سرش را بلند کرد.نور شدید فلورسنت چشمانش را میازرد.ناگهان کله اش همانجا معلق ماند.چند جفت پا میدید که مبادی آداب گونه،روی هم لم داده شده بودند.یک کتاب که روی میز کوچکی،کنار یکی از مبلها بود،به او چشمک میزد.به آرامی در حالیکه عرق از چانه اش میچکید سرش را بلند کرد.در ناباوری شاهد چشمان براقی بود که به او لبخند میزدند و میگفتند : " به به آقا وحید!"

تن نیمه برهنه ی اشکان به زیر هاله ای از دود پشت میزی پنهان بود و او سیگار را به گوشه ی لبهایش،که لبخندی ملیح در انتهایش پنهان بود گذاشته به او مینگریست.

آنسو مرتضی،فرید،علی و افشین لبخند زنان او را مینگریستند.

همه ی دوستان به یکباره دست زدند و خواندند:

-"تولدت مبارک! تولدت مبارک! "

-"صبر کنید ببینم مسخره ها!...مگه...مگه امروز تولدمه؟"

اشکان گفت:

-"پس چی فکر کردی؟!"

وحید که پاک گیج شده بود گفت:

-"پس پرستو کو؟"

فرید به اشکان گفت:

-"بهش نشون بده پرستو کیه!"

اشکان سیگارش را خاموش کرد،رو به وحید کرد و با صدایی زنانه گفت:

-"وحید جون حاضری تو شرکت ما کار کنی؟! "

 چهارم تیر ماه ۸۶